روش برخورد با کودکی که غذا نمی‌خورد

 

«باید غذایت را بخوری»، «چرا تا آخر غذایت را نخورده‌ای»،‌ «نریز بیرون از بشقاب» و... حتما تا به حال شاهد بگومگوهایی اینچنینی میان والدین و فرزندان بر سر غذاخوردن بوده‌اید؛ ‌این که چرا نمی‌خورد،‌ خوب نمی‌خورد یا اذیت می‌کند.

می‌دانیم کودکان برای رشد مطلوب، ‌نشاط و سرزندگی به غذای مناسب، خواب و استراحت کافی نیاز دارند. هر گونه اختلال در تغذیه یا خواب بچه‌ها، زمینه‌ای است برای لجبازی،‌ عصبانیت و پرخاشگری.

چرا کودک غذا نمی‌خورد؟

گاه بی‌اشتهایی کودک بر اثر مشکلات جسمی است؛ ‌مثل ‌اختلال در نظام سوخت و ساز بدن، ‌ناراحتی‌های مربوط به دستگاه گوارش، کبد یا بیماری‌های خونی.

در این صورت والدین باید به پزشک مراجعه کنند تا مطمئن شوند کودکشان از نظر جسمی سالم است اما گاهی بی‌اشتهایی کودک ممکن است ناشی از مسائل روان‌شناختی و آزردگی‌های عاطفی باشد.

اصولا برای همه آدم‌ها بخصوص بچه‌های پیش‌دبستانی و دبستانی، مساله غذاخوردن صرفا یک واکنش در برابر ذائقه‌های غریزی نیست، ‌بلکه در فرآیند غذاخوردن ضمن احساس گرسنگی ‌آمادگی روانی، ‌رغبت و تمایلات اکتسابی شخص نیز مطرح است. بیشتر موارد اما مشکل جسم کودک نیست، ‌بلکه روان اوست.

اگر کودک مدام هنگام غذا خوردن ‌توبیخ شود و چه برای خوردن و چه نوع نشستن یا قاشق و چنگال‌دست‌گرفتن یا هر اتفاق دیگر،‌ از غذا خوردن سرباز می‌زند.

اگر کودکی بخوبی نمی‌تواند قاشق در دست بگیرد، به مرور با تقویت عضلات و اعصاب توانمند می‌شود، ولی متاسفانه والدین او را توبیخ می‌کنند، چون مراحل رشد کودک را نمی‌شناسند.

چه کنیم؟‌

همیشه علاوه بر این که نوع مزه، رنگ، بو،‌ تنوع غذا، ‌آرایش سفره یا میز غذا در رغبت کودکان به غذا خوردن موثر است، ‌بلکه مکان، زمان و موقعیت و شرایط غذا خوردن و چگونگی نگرش کودک به افرادی که با او هم غذا هستند نیز در میزان اشتهای وی نقش تعیین‌کننده‌ای دارد.

کودکان سر سفره نشستن با بزرگ‌ترها را دوست دارند و مایلند در حالتی خوشایند و دلپذیر غذا میل کنند.

هر گونه تعجیل و تهدید بزرگ‌ترها در غذا خوردن کودکان، میل آنها را به همان میزان به غذا خوردن کاهش می‌دهد. هر تجربه ناخوشایندی که کودکان از غذا خوردن با بزرگ‌ترها داشته باشند ‌در کمیت و کیفیت غذاخوردن آنها اثر نامطلوبی به جا می‌گذارد.

بهتر است با رفتار مطلوب خودمان بتدریج بچه‌ها را به غذا خوردن علاقه‌مند کنیم. یادمان باشد آن گاه که کودکان با حالتی خوشایند و میل و رغبت غذا میل می‌کنند در رشد عمومی‌شان تاثیر بیشتری خواهد داشت.

به عبارت دیگر همیشه شرایط درونی انسان بر وضعیت جسمانی‌اش تاثیر می‌گذارد و برعکس. بنابراین با ایجاد تغییر در تنوع غذاهای معمول خانه، ارتباط محبت‌آمیز با کودک و توجه به میل و رغبت او در تهیه غذا حتی غذاهایی که به ظاهر یا به نظر شما بسیار مقوی نیستند به دور از هر گونه شتابزدگی و تعجیل با چهره‌ای گشاده و پر از مهر، زمینه غذاخوردن مطلوب کودک را در خانه یا بیرون از خانه فراهم کنید.

غذا را تزئین کنید تا برای کودک جلب توجه کند. نوآوری داشته باشید و مواد مورد علاقه‌اش را با آنها که برایش مفید است، اما دوست ندارد به گونه‌ای ترکیب کنید تا به خوردنش راغب شود. هیچ وقت کودک را به زور و اجبار به غذاخوردن وادار نکنید.

اگر غذا نمی‌خورد غذایش را برای ساعت یا ساعاتی کنار بگذارید. به او بگویید تا یکی دو ساعت بعد می‌تواند غذایش را بخورد، ‌اما بعد از آن نمی‌تواند. یعنی برنامه بدهید و به اجرای آن پایبند باشید.

زمانی که کودک خیلی خسته است از او نخواهید بلافاصله غذا بخورد. اجازه دهید کودک هنگام گرسنگی غذایش را میل کند.

شاید زمان گرسنگی او با انتظار شما هماهنگ نیست. بکوشید به آن زمان نزدیک شوید و اگر غیرمعمول است، ‌به مرور به زمان مناسب نزدیک کنید.

مطمئن باشید اگر شما خوب غذا دادن را بلد باشید و کودک خوب غذا خوردن را بیاموزد، ‌ناخودآگاه جذب غذا می‌شود.

لیلا کامرانی - کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

قربانیان‌ آزار را درمان کنیم، نه طرد

 

خبرهایی که مربوط به آزار و اذیت در جامعه به گوش می‌رسد، روح انسان را متاثر و تا مدت‌ها ذهن را درگیر می‌کند. این مساله همیشه بوده و تا ابد نیز خواهد بود.

به گزارش جام جم، این که اولین نفر چه کسی مورد آزار و اذیت قرار گرفته، ‌مشخص نیست؛ اما پس از هر تجاوزی، چرخه‌ای تقریبا یکسان شکل می‌گیرد.

می‌خواهیم نگاه متفاوتی به این چرخه داشته باشیم تا بتوانیم گامی برای بهبود آنها برداریم و کمتر شاهد این خبرهای تلخ و ناگوار باشیم.

وقتی بیجه،‌ پسر پاکدشتی خبرساز شد،‌ همه نگاه‌ها به سمت پاکدشت و بی‌‌سوادی و فقر او رفت. علت تجاوز بیجه به کودکان و قتل را در عوامل محیطی و تربیتی دانستند. با هر تجاوزی که اتفاق می‌افتد،‌ مشغول تحلیل و داوری می‌شویم و می‌گوییم فقیر بوده،‌ تربیت نشده و بزهکار است.

حادثه اخیر و کشته شدن ابوالفضل، پسر 11ساله که در حاشیه شهر اتفاق نیفتاده است. چنین حادثه‌ای میان افراد با سواد و مرفه نیز مشاهده شده است.

می‌خواهیم بگوییم، عوامل درونی‌تر و نهفته‌ای وجود دارند که آدمی را به این سمت پیش می‌برند. چه اتفاقی می‌افتد که فرد قربانی مورد آزار قرار گرفته،‌ آزارگر می‌شود. برای این پرسش، پاسخ‌های زیادی وجود دارد و با رویکردهای مختلف می‌توان به آن پاسخ داد، اما نتیجه یکی است. وقتی فردی مورد آزار قرار می‌گیرد، چه اتفاقی برای او رخ می‌دهد؟

احساس گناه

قربانی فکر می‌کند این که اجازه داده فرد متجاوز به حریم شخصی‌اش وارد شود، کار زشتی مرتکب شده است. به‌عبارتی، خود را مقصر و مسئول حادثه می‌داند و مرتب به سرزنش و نکوهش خود
می‌پردازد.

احساس خشم

قربانی نسبت به فردی که او را مورد آزار قرار داده خشمگین است، اما در واقع خشمگین است که قادر به دفاع از خود نبوده و شجاعت کافی از خود نشان نداده است.

احساس شرم

قربانی با تصور این‌که ممکن است دیگران از این موضوع باخبر شوند، بشدت در هراس است و احساس شرمندگی می‌کند. شرم از این‌که به یک موجود ناپاک، زشت و کثیف تبدیل شده و شاید دیگر کسی او را دوست نداشته باشد.

اختلالات شخصیتی

یکی دیگر از عوارض بعد از آزار، بخصوص اگر چند مرتبه اتفاق بیفتد، بروز اختلالات شخصیتی است؛ مانند شخصیت مرزی با تغییر سریع خُلق و خوی و ارتباطات عاطفی نامتعادل و بی‌ثبات در سطح فردی و اجتماعی و حتی اعتیاد به مواد مخدر. متأسفانه اختلالات شخصیتی حالت مزمن و دوام‌دار دارند و این مشکل می‌تواند سالیان متمادی قربانی را رنج دهد.

افسردگی

بسیاری از قربانیان آزار جنسی مبتلا به یک یا چند دوره افسردگی خفیف، متوسط یا شدید می‌شوند که می‌تواند همراه با افکار خودکشی یا اقدام به خودکشی باشد.

احساس ترس و بی‌پناهی

قربانی شاید احساس ترس و بی‌پناهی کند که می‌تواند مخلوطی باشد از حس شرم، گناه و زشتی و دانستن این‌که حمایت اجتماعی مورد نیاز وجود ندارد؛ مثلا قربانی شاید بترسد پلیس قضیه را پیگیری نکرده یا عامل را مجازات نکند یا با عامل همدست باشد یا این‌که قربانی اصلا راه درست ارتباط با نیروهای امنیتی را نداند یا فکر کند با گزارش دادن، آبرو و حیثیت خانواده خواهد رفت و عامل قضیه از آنها انتقام بگیرد.

استرس پس از سانحه

تجاوز، بار روانی سنگینی بر ذهن ، روان و جسمِ قربانی به‌جا می‌گذارد. شخص ممکن است هر لحظه صحنه تجاوز را به یاد آورد یا در خواب ببیند. در پی آن دُچار کرختی، گیجی، بی‌خوابی یا بدخوابی شود، حالت گوش به‌زنگی و عدم تمرکز داشته باشد، زود خشمگین شود، از فعالیت‌هایی که یادآور تجاوز بوده‌اند دوری کند، از رفتن به جایی که مورد آزار قرار گرفته پرهیز کند، فعالیت‌ اجتماعی‌اش را محدود کند و بالاخره دچار اضطراب و افسردگی شود. این اختلال روانی گاه به اندازه‌ای شدید است که قربانی برای ماه‌ها و سال‌ها شاید احساس انزجار و تنفر از جنس مخالف را در خود بپروراند.

آسیب جسمی

آزارگرانی که از خشونت بیش از حد استفاده می‌کنند تا خشم خود را فروبنشانند، قربانیان را کتک می‌زنند و در مواردی آنها را ‌بشدت زخمی می‌کنند. گفته می‌شود حدود یک‌سوم آزارها همراه با زدن است و هرچه قربانی آشناتر باشد، خشم بیشتر است.

درمـانگر باشیم

این که دقیقا چرا همه یک واکنش نشان نمی‌دهند و به یک شکل عمل نمی‌کنند، جای تحقیق و بحث دارد. نوع زندگی،‌ سبک دلبستگی، ‌استفاده از مکانیسم‌های دفاعی و تاثیرات آزار می‌تواند خروجی‌های متفاوتی داشته باشد.

برخی انتقام می‌گیرند و چون حادثه‌ساز می‌شوند، من و شما از آن باخبر می‌شویم. عده‌ای دوری‌گزین می‌شوند.

از اطرافیان و جامعه خودشان را کنار می‌کشند و چون کاری به کار دیگران ندارند، ‌چه بسا دوست داشته شوند و خبرساز نخواهند شد.

برخی برعکس نیکخواه می‌شوند و در کار خیر گام برمی‌دارند. فردی که سبک دلبستگی ایمن دارد، قدرت بخشیدن بیشتری دارد، اما فردی که شرایط اضطراب‌زا یا نابسامان دارد، چون در تنظیم کردن هیجان منفی ناشی ازآن تجاوز مشکل دارد، رفتارهای مشکل‌آفرین خواهد داشت.

مهم است قربانی با اطمینان برای درمان اقدام کند، اما چون عموما این اتفاق نمی افتد، ‌نتایج نامطلوب است. قربانی دائم به این می‌اندیشد که دیگری خشم و عصبانیتش را روی من خالی کرده، ‌پس من هم باید همین گونه عمل کنم.

صبر می‌کند تا لحظه مناسب و همین کار را انجام می‌دهد؛ یعنی با تجاوز، خودش را پاکسازی می‌کند و به آرامش می‌رسد.

احساس کهتری ناشی از آزار باعث می‌شود قربانی وقتی به سن توانایی برسد خودش هم بخواهد تجاوز کند، چون دچار آرمان‌سازی با پرخاشگر می‌شود. خشم و ترس حل نشده باعث می‌شود احساس حقارتش را با خشونت جبران کند تا بتواند آن ترس عمیق خودش از فرد پرخاشگر را بازسازی و حل کند. برای همین یکی از تکنیک‌های درمانی برای فرد مورد آزار، مواجهه با متجاوز است .

به تمام این اتفاقات،‌ می‌توان تغییرات فیزیولوژی را نیز افزود. در بعضی مطالعات مشخص شده است با آزار، تغییراتی در مغز به وجود می‌آید و همین خود باعث هدایت و رهبری فرد می‌شود و فرد ناخودآگاه اسیر این فیزیولوژی معیوب می‌شود.

همه اینها را گفتم تا به اینجا برسم که در حوادث همیشه نگاه ما به فرد قربانی است، ‌در صورتی که عامل حادثه، خود قربانی گذشته بوده و کسی متوجه حال درون او نبوده است. ممکن است همین قربانی امروز، فردا عامل آزار دیگری شود.

می‌خواهم توجه‌تان را به دو سوی ماجرا جلب کنم. ببینیم ما چقدر در این ماجرا مقصریم و چقدر سهم داریم.

اگر نگاه ما درست باشد و اجازه ابراز بیان مشکلات را به فرزندان و اطرافیان خود بدهیم، چقدر از چنین مشکلاتی پیشگیری کرده‌ایم.

در نگاه کلی می‌توان گفت فرد متجاوز که خود قربانی تجاوز بوده است،‌ یک بیمار است نه بزهکار. اگر او می‌توانست برای درمان اقدام کند و جامعه پذیرای او بود، شاید خبرساز نمی‌شد.

لیلا کامرانی - ‌کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

چگونه رفتار ناشایست کودکمان را تغییر دهیم؟

 

هیچ پدر و مادر و کودک بدون مشکلی وجود ندارند؛ چراکه کودکان همیشه آن‌طور که والدین می‌خواهد، رفتار نکرده و والدین احساس می‌کنند نمی‌توانند رفتار کودک خود را تغییر دهند و ‌آشفته و درمانده می‌شوند و اعتماد به نفس خود را از دست می‌دهند.

به گزارش جام جم، امروزه بیشتر والدین از نظر تحصیلات در سطح قابل قبولی قرار دارند،‌ ولی درارتباط با تربیت کودک و تغییر رفتار او با پرسش‌های فراوانی روبه‌رو هستند. وقتی فرزند شما در فروشگاه رفتار ناشایستی از خود نشان می‌دهد،‌چه می‌کنید؟ وقتی پسرتان غذا نمی‌خورد یا لباس‌هایش را مرتب نمی‌کند، چگونه رفتار می‌کنید؟ وقتی دخترتان انگشت می‌مکد، ‌چه واکنشی نشان می‌دهید؟

برای حل این مشکلات، اولین نکته این است که نباید در کوتاه‌مدت منتظر پیشرفت در تغییر رفتار باشیم. اگر بخواهید بسرعت رفتار نادرست کودک را تغییر دهید،‌ به نتیجه مثبت نخواهید رسید. این رفتار در زمان طولانی شکل گرفته است. ‌بنابراین برای برطرف کردنش شاید به زمان بیشتری از شکل‌گیری‌اش نیاز باشد.

همه کودکان در یک سن،‌ یک رفتار مشخص از خود نشان نمی‌دهند، ‌پس نمی‌توان دستور کلی برای همه کودکان همسن اجرا کرد.

ابتدا مشکلات را به ترتیب اولویت مشخص کنید؛‌ مثلا شاید اولویت برای شما غذا خوردن باشد ولی برای دیگری جمع‌آوری اسباب‌بازی باشد. برای این که متوجه شوید،‌ چقدر از رفتارهای کودک‌تان پسندیده و قابل قبول است و چه میزان ناپسند، ‌بهتر است جدولی تهیه کنید. در یک ستون رفتارهای خوب و در ستون دیگر رفتارهای نادرست را بگنجانید. امکان ندارد کودکی تمام رفتارهایش اشتباه باشد. اگر والدینی این گونه فکر می‌کنند،‌ مشکل از خودشان است.

اگر کودکتان غذا نمی‌خورد

در چنین شرایطی باید از تکنیک‌هایی مثل تغییر تزئین غذا و ‌ترکیب مواد مورد علاقه کودک با آنچه لازم است بخورد، استفاده کنید. حتی گاهی لازم است محل و نوع غذا خوردن‌تان را عوض کنید.

به دنبال تغییر رفتارهای کم‌اهمیت، در رفتارهای دیگر نیز تغییراتی خواهید دید .سعی کنید برای کودک کارهای هیجان‌انگیز داشته باشید؛ پسرم، امروز با هم غذا درست کنیم. پس لطفا بیا نزدیکم و به من کمک کن.

چرا اتاقش را مرتب نمی‌کند؟

«دخترمریال امروز می‌خواهیم بیاییم در اتاق تو غذا بخوریم. ما مهمان تو هستیم. پس بهتر است اتاقت را مرتب کنی.» یا «پسرم، می‌خواهم کشتی بگیریم.پس به جای باز و مرتب نیاز داریم. لازم است وسایلت را سرجایشان بگذاری.»

با همین بازی‌های ساده و استفاده از جملات مناسب می‌توانید تغییرات رفتاری را شاهد باشید.از کلمات باید، نباید، من می‌گویم و تهدیدآمیز استفاده نکنید. اگر این کلمات از زندگی حذف شوند، ‌نتیجه‌های بسیار خوبی را شاهد خواهید بود.

منتظر نباشید یک‌شبه مشکلات کودک حل شود. وقتی کودک شما یک روز در هفته، خودش لباس‌هایش را مرتب می‌کند، خوشحال باشید و تشویقش کنید.

برای رسیدن به نتیجه مطلوب استوار باشید. حوصله داشته باشید و از هدف دست نکشید. اگر ثبات نداشته باشید، ‌نتیجه نخواهید گرفت.

تشویق و تحسین را دست‌کم نگیرید

باید دید مثبت داشته باشید چون همه رفتارهای کودک شما آزاردهنده یا مایوس‌کننده نیست. به او اطمینان دهید دوستش دارید و برایتان محترم است. به او بگویید چه رفتار او را می‌پسندید و از کدام رفتارش دلگیر هستید. تحسین و تشویق را دست‌کم نگیرید. کودکان همیشه و در هر سنی به تشویق نیاز دارند. در حین تشویق به او بگویید ‌از او چه می‌خواهید و چه انتظاری از او دارید. با عبارات بزرگسالان با کودک صحبت نکنید؛‌ نگویید مسئولیت‌پذیر و خوش خلق‌تر باش. او این کلمات را درک نمی‌کند. او باید بداند دقیقا چه می‌خواهید: «مریم، همین الان با هم لباس‌های چرک تو را جمع می‌کنیم و در سبد لباس می‌گذاریم.» تغییر رفتار مشکل به نظر می‌آید،‌ اما با کمی دقت،‌صبر و پشتکار به نتایج مطلوبی خواهید رسید.

 

لیلا کامرانی

کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

عوامل موثر در کاهش سن قاتلان

 

امروزه اخبار زیادی می‌خوانیم از قاتلان کم‌سن؛‌ قاتل 14 ساله ملیکا، دختر هفت ساله هفتکلی یا قاتل 17 ساله ستایش،‌ دختر هفت ساله افغانستانی. این تصور در اذهان قوت می‌گیرد که سن ارتکاب قتل پایین آمده است.

در این زمینه آمار متقن و دقیقی در دست نیست، اما وجود کانون اصلاح و تربیت و قوانینی که برای اعدام بعد از 18 سالگی وجود دارد، نشان می‌دهد همیشه نوجوانان و جوانانی بوده‌اند که مرتکب قتل شده‌اند. فقط امروزه چنین اخبار و حوادثی به مدد رسانه‌ها و فضای مجازی، بیشتر منتشر می‌شود. می‌توان گفت تعداد قاتلان زیاد شده است، اما این واقعیت با رشد جمعیت همخوانی دارد و نکته عجیبی به نظر نمی‌رسد.

قاتلان موجودات عجیب و غریبی نیستند. عموم مردم گمان می‌کنند اتفاق خارق‌العاده‌ای سبب می‌شود انسانی هیبت قاتل به خود بگیرد؛ مرتکب می‌تواند بی‌ارزش‌ترین تا مهم‌ترین عوامل را برایتان برشمارد. هر انسانی با خصوصیاتی به دنیا می‌آید. این خصوصیات همان وراثت اوست. آنها که به وراثت اهمیت بیشتری می‌دهند معتقدند این عامل تعیین‌کننده تمام خلق و خو و شخصیت انسان است. در مقابل تربیت‌گراها و آنها که طرفدار محیط و تربیت هستند، می‌گویند می‌توان با تربیت همه چیز را تغییر داد و وراثت نمی‌تواند تعیین‌کننده باشد.

سبک‌های فرزندپروری اولین نقطه اثرگذار بر فرد است. والدین با انتخاب نوع تربیت، ‌اولین گام را در تعیین مسیر زندگی فرزندشان برمی‌دارند. چهار نوع شیوه‌ فرزندپروری مشخص شده‌ که به نظر می‌رسد با پیامد‌های رشد متفاوت برای کودکان ارتباط دارد.

نخست شیوه مقتدرانه است. در این شیوه، والدین صمیمی برخورد می‌کنند و در تعیین معیارها و محدودیت‌ها برای انواع خاصی از رفتارها، بسیار دقیق هستند و در عین حال در چارچوب این محدودیت‌ها، امکان آزادی قابل ملاحظه‌ را فراهم می‌آورند. آنها به نیازهای کودک رسیدگی می‌کنند و نسبت به آنها حساس هستند و در عین حال، محدودیت‌های خود را اعمال می‌کنند. این شیوه‌ فرزندپروری با رشد اجتماعی مثبت ارتباط دارد؛ این کودکان به این گرایش دارند که مهربان و پرانرژی باشند، ‌به دیگران توجه کنند و توانایی‌های خود را پرورش دهند. آنها روابط دلبسته‌ ایمن نیز دارند‌ و از سلامت عمومی خوب و عملکرد تحصیلی مناسب در اواخر نوجوانی برخوردار هستند.

دوم شیوه مستبدانه است. والدینی که شیوه‌ مستبدانه دارند، کنترل‌کننده‌اند، اما صمیمی نیستند. آنها سرد و پرتوقع به نظر می‌رسند و اگر فرزندان آنها سرپیچی کنند از روش‌های تنبیهی استفاده می‌کنند. فرزندان آنها به این گرایش دارند که ناسازگار، تحریک‌پذیر و دمدمی باشند. پیگیری زندگی این کودکان نشان می‌دهد از نظر شایستگی اجتماعی و تحصیلی پایین‌تر از فرزندان والدین مقتدر هستند به نحوی که پسرها از نظر مهارت‌های اجتماعی و شناختی، ضعیف عمل می‌کنند.

سوم شیوه آسان‌گیر و اغماض است. والدینی که این شیوه را به کار می‌برند، صمیمی هستند، اما در انضباط و کنترل فرزندانشان، ‌ضعیف عمل می‌کنند. شیوه‌ فرزند‌پروری آسان‌گیر با رفتار تکانشی و پرخاشگرانه در کودکی و نوجوانی ارتباط دارد. این کودکان بیش از حد نازپرورده، لوس، خودخواه، ناشکیبا، بی‌ملاحظه و پرتوقع هستند. آنها در نوجوانی عملکرد تحصیلی چندان خوبی ندارند و رفتارهای ضداجتماعی بیشتری از خود نشان می‌دهند.

چهارم، شیوه مسامحه کار یا بی‌اعتناست. این والدین از نظر صمیمیت و کنترل فرزندان در سطح پایین و در پرورش آنها مسامحه‌کار و بی‌اعتنا هستند و از آنها حمایت می‌کنند. این شیوه‌ فرزندپروری با اختلالاتی در دلبستگی هنگام کودکی، با دمدمی بودن، عزت‌نفس پایین و مشکلات سلوک ارتباط دارد. فرزندان والدین بی‌اعتنا، در روابط با همسالان و عملکرد تحصیلی مشکلاتی دارند.

به این چهار سبک، پیشرفت علم و فناوری و استفاده نادرست و هدایت نادرست آموزش و پرورش را هم اضافه کنید. به نظر می‌رسد، آموزش و پرورش هم رسالت خود را بخوبی انجام نمی‌دهد؛ کودکی به دنیا می‌آید و تربیت درستی دریافت نمی‌کند و به آموزش و پرورش سپرده می‌شود تا او را دریابد و کاستی‌هایش را اصلاح کند، اما آیا واقعا این اتفاق می‌افتد؟ انسان برای برخورداری از زندگی خوب نیاز به وراثت خوب، تربیت خوب و آموزش خوب دارد. در غیر این صورت،‌ ضرورت دارد هم خودش و هم دیگران برای درست زندگی کردن به او کمک کنند.

در بررسی پرونده‌های قتل معلوم شده است، مرتکبان قتل، گاهی رگه‌هایی از اختلالات روانی دارند. می‌گوییم رگه چون آنقدر مخفی بوده که کسی متوجه نشده است. هستندکسانی که کاملا بیماریشان مشخص است مثل مبتلایان اسکیزوفرن، ‌اما آنها که تحت درمان هستند یا اختلالات شخصیت مرزی یا تکانشی دارند ‌براحتی برای عموم قابل تشخیص نیستند. این افراد بیمارند و نیازمند درمان. این درمان باید در ‌کجا، چگونه، توسط چه کسانی و با چه هزینه‌ای انجام بگیرد؟

عده‌ای از مرتکبان قتل هم اسیر تصمیم لحظه‌ای و اشتباه خود شده‌اند. گاهی نتوانسته‌اند خشم خود را کنترل کنند. دلیل رفتار فرد مقابل را نپرسیده‌اند و به جای دیگری فکر کرده و تصمیم گرفته‌اند. بعد متوجه اشتباه جبران‌ناپذیر خود شده‌اند. اینها نتیجه کنترل نکردن خشم و نشناختن مهارت‌های زندگی است. ترس از لو رفتن نیز یکی از دلایل قتل‌هاست. مرتکب قتل در یک لحظه نمی‌تواند تصمیم بهتری بگیرد و کشتن،‌ سریع‌ترین تصمیم برای اوست.

در نهایت می‌توانیم سیری را که یک قاتل می‌گذراند، با هم مرور کنیم. کودکی به دنیا می‌آید. می‌تواند مشکل روانی داشته باشد و خانواده تلاشی برای درمانش نکند و او با همان بیماری بزرگ شود. این بیماری از نوعی است که می‌تواند او را به سوی قاتل شدن سوق دهد. حال اگر سالم و بدون اختلال به دنیا آمده باشد، تحت تربیت خانواده قرار می‌گیرد؛ مهم است چه تربیتی و چه سبکی. خانواده‌های معدودی سبک درست و ایده‌آل را انتخاب می‌کنند. نتیجه هر چه باشد با جامعه، مسائل و فیلم‌های خشن، پیشرفت علم و فضای مجازی غیرمجاز و... در هم می‌آمیزد و شخصیتی تکانشی می‌شود. شخصیتی که بر خشم خود کنترل ندارد، مهار ترس را نیاموخته است و مهارت‌های زندگی را هم بلد نیست. پس با کوچک‌ترین اتقاقی آشفته می‌شود، می‌ترسد و تصمیم نادرستی می‌گیرد.

لیلا کامرانی

کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

روان‌ پریش را در جامعه رها نکنیم

 

روحانی کشته شده در متروی امام خمینی تهران، یکی از مقتولانی است که قاتلش را بیمار روانی تشخیص داده‌اند و حکمش، بستری شدن در بیمارستان روانی بوده است.

درباره این اتفاق و مانند آن بارها خوانده‌ایم و بارها این پرسش در ذهنمان شکل گرفته است که چرا چنین بیمارانی در شهر رها هستند و در برابر آنها چه باید کرد؟ آیا می‌توان این بیماران را از مردم عادی تشخیص داد؟

طبیعی است، حضور چنین افرادی در جامعه باعث هراس شود؛ ‌بخصوص که بسیاری از آنها وجه تمایز ظاهری با مردم عادی ندارند. روان‌شناسی، افراد را به سه گروه تقسیم کرده است؛‌ سالم، بهنجار و نابهنجار. افراد سالم ـ که یک سر محور قرار دارند ـ ویژگی‌های خاصی دارند که در تعداد کمی از افراد دیده می‌شود و از این بحث خارج است.

بهنجارها در میانه محور قرار می‌گیرند و عموم مردم هستند. مانند من و شما که به طور عادی زندگی را می‌گذرانیم.

بعضی کنترل خشم ندارند، بعضی با حسادت زندگی‌شان را دچار اختلال کرده‌اند، ‌برخی درگیر رفتار کینه‌توزانه هستند. نزدیک به این افراد، روان‌رنجور‌هایی هستند که به کسی آسیب نمی‌رسانند تا زمانی که کنترل کردن خویش را بیاموزند.

از میان این دسته افراد، کسانی که کنترل خشم ندارند،‌ گاه مرتکب قتل می‌شوند و در پاسخ چگونگی رفتارشان می‌گویند، نمی‌خواسته‌اند قتل انجام دهند و نفهمیده‌اند چه اتفاقی افتاده است. اینها نیازی به بستری شدن در مراکز روانی ندارند و حکمشان قصاص است؛ اما دسته سوم که سر دیگر محور را تشکیل می‌دهند، روان‌پریش‌ها یا همان سایکوزها هستند.

جنون یا سایکوز نوعی قطع ارتباط با واقعیت است که به طور مشخص،‌ شامل هذیان (عقاید نادرست درباره وقایع یا اشخاص) و توهم (دیدن یا شنیدن چیزهایی که وجود خارجی ندارند) می‌شود.

واژه سایکوز به معنی وضعیت روانی غیرطبیعی است که حالت‌های مختلفی را دربر می‌گیرد، ولی اصلی‌ترین ویژگی آن، دنیای درونی خودشان است. در این حالات علاوه بر قطع ارتباط با واقعیت، اختلال در تفکر، درک و قضاوت نیز بروز می‌کند.

معمولا چنین بیماری، رفتار و کلام غیرطبیعی دارد و فعالیت جسمی و روانی او به حدی دچار اختلال می‌شود که باعث به هم‌ریختگی رفتار فردی و اجتماعی‌اش می‌شود. چنین فردی اغلب از بیماری خود آگاهی ندارد و خود را سالم می‌داند و از درمان خودداری می‌کند.

به همین دلیل، خانواده نقش مهمی درخصوص این افراد دارد. اعضای خانواده باید بسیار متوجه و پیگیر درمان چنین بیماری باشند. دارودرمانی و روان‌درمانی باید همزمان انجام شود.

درمان بسیاری از این اختلالات زمانبر و خسته‌کننده است. نگهداری بیماران نیز تحمل و صبر و درک خاصی می‌خواهد.

در نتیجه، برخی خانواده‌ها بیمار را که مستعد است با هر تکانشی برانگیخته شود،‌ در جامعه رها می‌کنند و مردم هم بی‌خبر در کنار او رفت و آمد خواهند کرد و فاجعه ناگهان رخ خواهد داد.

افزایش استفاده از مواد مخدر صنعتی،‌ بر تعداد این بیماران افزوده و بسیاری از همین طریق، تبدیل به بیمار روانی می‌شوند؛ مانند قاتل سپهر کوچولو در منطقه شاپور که قاتل تحت تاثیر مواد و جنون، ‌کودک را سر برید.

توصیه می‌شود مردم در مواجهه با افراد تکانشی و عصبی، ‌فاصله خود را حفظ کنند، با پلیس یا اورژانس اجتماعی تماس بگیرند و خودشان مداخله نکنند.

از طرف دیگر، ‌حواس خانواده باید معطوف و متوجه بیمارشان باشد. آنها در این ارتباط می‌توانند از بهزیستی یا اورژانس اجتماعی کمک بگیرند و باید مراقب باشند داروی بیمارشان هرگز فراموش نشود.

لازم است فرد بیمار با توجه به نوع اختلال، تنها میان مردم تردد نکند و با مشاهده کوچک‌ترین نشانه ابتلا به بیماری روانی از متخصصان بخواهند در این زمینه مداخله کنند البته باید گفت،‌ کمتر پیش می‌آید فرد روان‌پریش آسیب بزند یا مرتکب قتل شود.

آمارها نشان می‌دهد، روان‌رنجورها یا همان بهنجارها بیشترین سهم را در حوادث دارند،‌ چون گمان نمی‌کنند،‌ روزی مسبب اتفاقی تلخ شوند.

لیلا کامرانی - کارشناس ارشد روان‌شناسی بالینی

پس لرزه هایی که روان آسیب دیدگان را می آزارد

 

حادثه ناگزیر اتفاق می افتد؛ چه حاصل خشم طبیعت باشد، چه حاصل هزاران عامل دیگر. زمان رخ دادن حوادث طبیعی به دلیل آن که مردم بسیاری گرفتار حادثه می شوند، بازتاب خبری گسترده تر خواهد بود.

به گزارش جام جم آنلاین، نیروهای مردمی و کارشناسان به منطقه می روند،‌ کالاهای مورد نیاز به آسیب زده ها داده می شود و پس از مدتی ماجرا پایان می یابد؛ همانند سانحه ‌پلاسکو، زلزله رودبار و ‌بم و امروز هم حادثه غمبار کرمانشاه. آنچه اما در این میان مغفول می ماند، حال روحی افراد درگیر حادثه و حتی کمک رسانان است.

تجربه تلخ، هراس همیشگی و ‌دیدن صحنه های دلخراش بسادگی فراموش نخواهد شد. ‌این پرسش مطرح است که چه کسانی متولیان درمان این بخش از آسیب خواهند بود؟ بتازگی سازمان بهزیستی و اورژانس اجتماعی وارد عمل شده اند اما ورودشان به این ماجرای پردامنه تا چه اندازه تاثیرگذار خواهد بود؟ آیا صرف حضور یافتن و برخورداری از تخصص در چنین شرایطی کفایت می کند؟ البته خیر.

آسیب دیدگان وقتی از این بحران خارج شوند،‌ درگیر ساختن دوباره زندگی خود خواهند شد در حالی که مشکلات اقتصادی، به آن ها اجازه نخواهد داد،‌ به فکر درمان روانشان باشد.

ماموریت کارشناسان پایان می یابد و زندگی به شکل عادی اش بازخواهد گشت؛ اما تکلیف مشکل روحی افراد چه خواهد شد؟ اختلالی به نام «PTSD» وجود دارد که در این شرایط، هرکسی را در هر سنی می تواند مبتلا کند.

این اختلال ، جانبازان جنگ ،‌بازماندگان خشونت جسمی و جنسی و سوء استفاده، تصادفات وسایل نقلیه، بلایای طبیعی، حملات تروریستی یا دیگر حوادث جدی را درگیر خواهد کرد.بعضی تجارب مانند مرگ ناگهانی یا غیرمنتظره نیز می تواند سبب «PTSD» شود.

نشانه های این اختلال در مدت سه ماه از حادثه دیده می شود اما گاهی دیرتر، خود را نشان می دهد.

برای تشخیص، علائم باید بیش از یک ماه طول کشیده و به اندازه کافی شدت یافته باشد، به گونه ای که در عملکرد روابط یا کار، تداخل ایجاد کند. دوره بیماری از فردی به فرد دیگر متفاوت است.

برخی افراد در عرض شش ماه بهبود می یابند، در حالی که گاه علائم، مدت بیشتری باقی می ماند.

در برخی افراد، اختلال به صورت مزمن در می آید و مداوم می شود.

کودکان و نوجوانان ، واکنش های شدیدتری به آسیب نشان می دهند اما نشانه های آنها ممکن است مانند بزرگسالان نباشد.

در کودکان کمتر از شش سال، این نشانه ها می تواند شامل موارد زیر باشد:

خیس کردن رختخواب پس از یادگیری استفاده از توالت، فراموش کردن یا ناتوانی در صحبت کردن، برون ریزی حادثه در طول زما ن بازی و وابستگی غیر معمول به والدین یا بزرگسالان دیگر.

این اختلال، یکی از تبعاتی است که فرد آسیب دیده و حتی حاضر در صحنه درگیرش می شود، ‌ اما آیا خود فرد می داند که به این اختلال مبتلا شده و باید پیگیر درمان باشد؟ آیا تیم مسئولی وجود دارد که به چنین اشخاصی که مشکلات اقتصادی دارند و امکان پرداخت هزینه درمان را ندارند،‌ کمک کند؟ به نظر می رسد، شخص آسیب دیده به کمک های روانی طولانی مدت نیاز دارد.

لازم است مسئولان امر به کمک رسانی روانی ادامه دهند و اشخاص آسیب دیده را رصد کنند. همین افراد بعدها وارد جامعه خواهند شد و ممکن است مشکلاتشان تشدید یابد یا به شکل دیگری دیده شود و حتی نتوانند به زندگی عادی برگردند.

در چنین شرایطی، ضرورت پوشش بیمه مشاوره روان شناسی احساس می شود.کاش دست کم در چنین حوادثی،‌ بیمه شامل حال این افراد می شد تا با خیال راحت بتوانند برای درمان به روان شناس مراجعه کنند.

کاش برنامه ای تدوین می شد و چنین افرادی را با مشکلات روانی آشنا می کردند تا خودشان متوجه گره های روحی خود بشوند و کاش کمک رسانی به چند روز حادثه ختم نمی شد.

متخصصان سلامت روانی مانند روان پزشکان، روان شناسان، مددکاران اجتماعی، مشاوران و سازمان های مربوط به حفظ سلامت مثل سازمان بهزیستی، مراکز بهداشت روانی، بخش های روانپزشکی بیمارستان ها، بخش های روان شناسی دانشگاه ها یا دانشکده های پزشکی، خدمات خانواده، مراکز اجتماعی یا روحانی، گروه های پشتیبانی، انجمن های پزشکی یا روان شناسی و مراکز خدمات روان شناسی و مشاوره باید وارد میدان شوند و برای بهبود روان اشخاص آسیب دیده بکوشند تا بتوانیم از تاثیر دراز مدت حوادث سهمگین و شدید بکاهیم.

لیلا کامرانی - کارشناس ارشد روان شناسی بالینی